اگر تنها ترين تنها شوم باز هم خدا هست free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین

دیوانه بمانید، اما مانند عاقلان رفتار كنید. خطر متفافت بودن را بپذیرید،اما بیاموزید كه بدون جلب توجه متفافت باشید.
---------------------------------------------------------------------------------
روزی كه دیوانه نیستم
آن روزها كه مرا دیوانه می خواندند، به حال عاقلان غبطه می خوردم، زیرا آن ها می توانستند خود را با چیز هایی عادت دهند، كه من آن چیز ها را پلید می دانستم؛
زیرا آن ها می توانستند برای فریب دیوانگانی چون من، به هر كلام و دلیلی روی آورند، هر چند مضحك؛
زیرا آن ها می توانستند شكم هایشان را با خوراك هایی پر كنند كه من آنها را پاك و مقدس نمی دانستم؛
زیرا آن ها می توانستند با نام باغبان، گل ها را از ریشه بیرون آورند بی آنكه كسی نبودِ گل را احساس كند؛
زیرا آن ها می توانستند صداقت همشهریانشان را به تمسخر بگیرند و از آن ، برای سود خود بهره ببرند؛
زیرا آن ها می توانستند عاشقان را به جرم نداشتن معشوق ، دیوانه بخوانند؛
زیرا آن ها می توانستند بی دلیل بخندند و بگریند ، فقط برای مصلحت خویش؛
و امروز كه دیوانه نیستم ، آرزو می كنم ای كاش روزی دیگر در سر چهار راهی ، بر مسند دیوانگی ام بنشینم و بر عاقلان ، كه دزدی بزك كرده شان را می بینم بخندم، زیرا امروز، من نیز خندیدن را فقط برای مصلحت خویش می شناسم.
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهمّ قَرّبْنی فیهِ الى مَرْضاتِكَ وجَنّبْنی فیهِ من سَخَطِكَ ونَقماتِكَ ووفّقْنی فیهِ لقراءةِ آیاتِكَ برحْمَتِكَ یا أرْحَمَ الرّاحِمین.
خدایا نزدیك كن مرا در این ماه به سوى خوشنودیت وبركنارم دار در آن از خشم وانتقامت وتوفیق ده مرا در آن براى خواندن آیات قرآن به رحمت خودت اى مهربانترین مهربانان.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
زندگی آن قدر عجیب نیست که شما تصور می کنید زندگی آن قدر عجیب است که شما نمی توانید تصور کنید.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
یادمان باشد ،اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش، سوز و نوائی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم زغفلت، من و مائی نکنیم
یادمان باشد ، سر سجاده عشق جز برای ، دل محبوب ، دعائی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق، ز هر بی سر و پائی ، نکنیم
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
دام شیطان
یكى از شاگردان ) آیة الله شیخ مرتضى انصارى (مى گوید: در دورانى كه در نجف اشرف نزد شیخ به تحصیل مشغول بودم ، شبى شیطان را در خواب دیدم كه بندها و طنابهاى متعددى در دست داشت .
از شیطان پرسیدم این بندها براى چیست ؟ گفت : اینها را به گردن مردم مى اندازم و آنها را به سمت خویش مى كشم و به دام مى اندازم .
روز گذشته یكى از طنابهاى محكم را به گردن شیخ انداختم و او را از اتاقش تا اواسط كوچه اى كه منزل شیخ در آن است كشیدم ، ولى افسوس كه از دستم رها شد و برگشت .
صبح نزد شیخ آمدم و خواب شب گذشته را برایش نقل كردم ، فرمود، شیطان راست گفته است ، زیرا آن ملعون دیروز مى خواست كه مرا فریب دهد كه با لطف خدا از دستش گریختم .
دیروز پول نداشتم و اتفاقا چیزى در منزل لازم شد، با خود گفتم یك ریال از مال امام زمان علیه السلام نزدم موجود است و هنوز وقت صرفش نرسیده ، آن را به عنوان قرض برمى دارم و سپس اداء خواهم كرد.
یك ریال را برداشتم و از منزل خارج شدم ، همینكه خواستم آن چیز مورد نیاز را بخرم ، با خود گفتم : از كجا كه من بتوانم این قرض را بعدا اداء كنم ؟ در همین تردید بودم كه ناگهان تصمیم گرفتم به منزل برگردم . چیزى نخریدم و به خانه برگشتم و آن پول را سر جاى خودش گذاشتم.
دیوانه و فیلسوف
روزی، فیلسوفی در میان را به دیوانه ای رسید كه در دستش ، كتابی قطور داشت .فیلسوف خند ای كرد و گفت :
چه جالب است كه دیوانگان هم كتاب می خوانند! حال بگو چه می خوانی؟
و دیوانه ،در حالی كه به كتابش خیره شده بود ،گفت:
می خوانم بدانم زیبا كیست و زشت چیست. كه درست چیست و نادرست كدام است! و گناه چیست و گناهكار كیست.
فیلسوف، دستی به ابروی بلندش كشید و سپس انگشت اشاره اش را بین ریشش كرد و به تمسخر گفت:
حال چه دانستی؟ چه كسی زیباست، چه درست است و گناهكار كیست؟
و دیوانه ، در حالی كه راهش را گرفته بود كه برود گفت:
همین را دانستم كه زشتی و نادرستی ،از گناه است. و وقتی این كتاب مقدس را به پایان رساندم ،دانستم كه همه گناه كارند.

روزی به مترسكی گفتم:
تو باید از ایستادن در این مزرعه خاموش خسته شده باشی!
و او گفت:
در ترساندن لذتی عمیق و به یادماندنی است كه هرگز از آن خسته نمی شود.
پس از كمی تامل گفتم:
شاید،اما من لذت آنرا نفهمیده ام.
او گفت:
فقط كسانی آنرا می فهمند كه با حصیر و كاه پر شده باشند.
در حالی كه نمی دانستم مرا می ستاید یا تحقیر می كند او را ترك كردم.
از زمانی كه مترسك ،حقیقتی فیلسوفانه را بیان كرد، یك سال گذشت و هنگامی كه دوباره از كنارش عبور می كردم ،دو كلاغ را دیدم كه زیر كلاهش لانه می ساختند.
انسان و حیوان
همیشه فكر می كردم می توانم از انسان ها سخن بگویم ، و از اعمالشان، اندیشه شان و آنچه در وجودشان می گذرد، حرفی ببافم و برای خود و دیگران بیان كنم. به تازگی به تازگی فهمیده ام كه از حیوانات سخن گفتن بسیار ساده تر است، با آنكه زبانشان را نمی فهمم; زیرا فقط آنها یك نقش دارند.
راستی! این را نیز فهمیده ام كه انسان ها با تمام پیچیدگی هایشان ، گاهی آنقدر حقیرند كه با حیوانات سنجیده می شوند. بعضی ها مثل خوك كثیف ، مثل شیر درنده ، مثل روباه حیله گر، مثل شتر كینه جو و.........

پیامبر هرگاه براى جنگ عزیمت مى كردند میان دو تن از صحابه را عقد اخوت مى بست ، چنانكه قبل از جنگ تبوك میان سعید بن عبدالرحمان و ثعلبه انصارى عقد بست . سعید در ملازمت پیامبر عازم جهاد شد و ثعلبه عهده دار خانه گردید.
روزى ثعلبه به خانه سعید براى تهیه غذا مى رفت ، شیطان او را وسوسه كرد كه به زن سعید نگاه كند، چون نگریست او را زیبا دید و بى قرار شد، آمد دست به او رساند، زن سعید گفت : روا باشد برادرت به جهاد رود و تو قصد تجاوز به حریم برادرت كنى ؟!
این سخن در او تاءثیر كرد و رو به صحرا نهاد و در پاى كوهى به خاك افتاد و شب و روز به ناله و فریاد مشغول بود.
وقتى پیامبر با اصحاب از جنگ برگشتند همه به استقبال برادران آمدند غیر از ثعلبه ، سعید به حالت گریان به دنبال او بیرون آمد و تفحص مى كرد كه او را دریابد؛ تا آخر او را یافت كه در پس سنگى نشسته است در حالیكه با حسرت بر سر مى زد و با آواز بلند مى گفت : واى از شرمسارى و رسوائى روز قیامت .
سعید او را در بر گرفت و دلدارى داد و خواست او را نزد پیامبر آورد تا چاره اى براى عفو بنماید. گفت : دستهاى مرا ببند و ریسمانى در گردنم افكن چون بردگان فرارى .
پس سعید او را نزد پیامبر آورد، حضرت به او فرمود: بزرگ گناهى كرده اى از پیش من برو ملازم درگاه خداى تعالى باش تا دستورى آید.
بعد از مدتى ، وقت نماز عصر آیه عفو و توبه نازل شد و پیامبر، على علیه السلام و سلمان را بدنبال ثعلبه فرستادند.
آنان در طلب ثعلبه به بیابان در آمدند و عاقبت او را یافتند كه با خداى راز و نیاز مى كند و طلب عفو مى نماید. امیر المؤ منین علیه السلام از حال او گریان شد، و بشارت به او دادند كه خداى تو را آمرزیده است !
او را همراه خود به شهر مدینه آوردند، در وقت نماز شب (مغرب و عشاء) بود كه پیامبر بعد از فاتحه سوره تكاثر مى خواندند چون آیه اول را ثعلبه استماع كرد نعره زد و در آیه دوم خروشى عظیم به او دست داد و چون آیه سوم را استماع نمود بیهوش افتاد، و بعد از نماز دیدند او جان داده است . پیامبر با جمله اصحاب گریان شدند، دستور دادند او را غسل بدهند و نماز بگذارند و حضرتش در تشیع جنازه ثعلبه به سر انگشتان راه مى رفتند.
علت را پرسیدند: فرمودند: از بسیارى فرشتگان كه در نماز و تشیع جنازه او شركت كردند، این چنین تشیع كردم.

گویند حضرت (عیسى بن مریم ) علیه السلام نشسته بود و نگاه مى كرد به مرد زارعى كه بیل در دست داشت و مشغول كندن زمین بود.
حضرت عرض كرد: خدایا آرزو و امید را از زارع دور گردان . ناگهان زارع بیل را به یك سو انداخت و در گوشه اى نشست .
عیسى علیه السلام عرض كرد: خدایا آرزو را به او بازگردان . زارع حركت كرد و مشغول زارع شد. عیسى علیه السلام از زارع سؤ ال نمود: چرا چنین كردى ؟ گفت : با خود گفتم تو مردى هستى كه عمرت به پایان رسیده ، تا به كى بكار كردن مشغولى ، بیل را به یك طرف انداخته و در گوشه اى نشستم .
بعد از لحظاتى با خود گفتم : چرا كار نمى كنى و حال آنكه هنوز جان دارى و به معاش نیازمندى ، پس بكار مشغول شدم.